تبليغاتX
شمن

شمن

ستاره می گوید بگذار چراغم را روشن کنم و هرگز بحث نکنیم که ایا این کمکی به زدودن ظلمت می کند یا نه

روز اولی كه سر كلاس‌اش نشستم از همون كلمات اول مجذوب‌اش شدم،حس غریبی بود. اصلا نمی تونستم نگاش كنم. استاد مسلط و روان حرف می‌زد و همه چیزو با احتیاط به نقد می‌كشید حرفاش برام تازه بود انگار می‌خواست سر بسته، مارو با خیلی چیزا آشنا كنه .جلسات بعدی نه تنها از شدت علاقه من كم نشد كه بیشتر هم شد.

استاد با كلمات منو جادو كرده بود. یادمه اون ترم مثل برق گذشت. تا آخر ترم هم  هیچ وقت نتونستم نگاش كنم . خیالش شبامو رنگین كرده بود.

دوست داشتم ساعت‌ها استاد حرف بزنه و من گوش بدم.جلسه آخر هیچ وقت  یادم نمی‌ره . نفهمیدم استاد از كجا فهمید كه شاگرد خجالتی‌اش دوستش داره . حرف آخر استاد این بود :

خانم ... من هم شما رو دوست دارم شما دختر دوست‌داشتنی هستین  ولی اینو به هیچ كدوم از همكلاسیاتون نگین اما هر كاری داشتین هر مشكلی می‌تونین مثه یه دوست رو من حساب كنین.

سرخ شده بودم قلبم داشت از دهنم می‌زد بیرون. دست و پا شكسته خداحافظی كردم . اون روز آخرین دیدار من و استاد بود. یادمه تا دو هفته رو ابرا بودم و هزار بار حرفاش‌رو زمزمه كردم . الان سال‌ها گذشته و من با یادآوری اون روزا ،  هنوز از عطر كلماتش مست می‌شم   

+      Baharak Mirzaie  |